تبليغاتX
..................

..................

بی نیاز و تنها باش، تشنه باش و دریا باش، فارغ از من و ما باش، هم پیاله ی ما باش!

نمایشگاه کتاب!

سلام دوستان . امروز یه به عبارتی دیروز که رفتم نمایشگاه کتاب، چون روز اخرش بود و منم به دلیل گرفتاری هایی که دارم فقط در روز اخرتونستم سربزنم ولی هم هوا گرم بود و هم خیلی خسته بودم و زود از نفس افتادم!

نکته جالب برگزاری همزمان نمایشگاه گشت ارشاد و نمایشگاه کتاب بود!

تا حالا اینقدر گشت ارشاد رو یکجا ندیده بودم! در هر قسمت حدود ۳ تا ۴ ون گشت ارشاد + به همین تعداد بنز الگانس! کنار هرکدوم هم خانم های محترم انتظامی مشغول جر و بحث و چونه زدن با دخترای ۱۸.۱۹ ساله و بعضا حرکات جومونگی و بورسلی وار ماموران زن و مرد در هل دادن و ...

اصلا خوشم نمیاد از خونه بیرون برم. ماهی یکی دوبار که از خونه بیرون میرم، توی این شهر شلوغ و درندشت، جز شلوغی و داد و بیداد و دعوا و گشت ارشاد و ... نمیبینم.

فقط اعصابم خورد میشه .

امروز دم میدون ولیصر یه آقای جوونی داشت رد میشد و یکی از این اراذل و اوباش که سر چارراهها وایمیسن و چاقو بدست و ...  یهویی یه دونه چک خابوند زیر گوش این آقا!  اینم با ترس و لرز گفت چی شده؟؟؟ گفت اعصابم خرابه برو وای نسا!!! برو میگم! اینم هاج و واج و ... خیلی دلم بهش سوخت. کسی هم (از جمله خودم) جرات نکرد دخالت کنه! یارو چاقو دستش! خودشم سرو صورتش پر از بخیه و ...

دریغ از یک پلیس! در عوض اون دست خیابون داشتن ون رو پر میکردن از خانومایی که مصادیق! رو رعایت نکردن!

چی بگم؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 1:19  توسط میم مثل میت !  |